در خواب دیشب آب زخمی بود
دیگر کسی برای ماه دست تکان نمی داد
همه دنبال گریه می گشتند
کسی خنده ی زنی را بغل نمی کرد
و کفن چون پرچمِ سفیدی که برای صلح تنِ مرده می کنند
سرتاسرِ شهر پهن بود
در خوابِ دیشب آب در محاصره ی لندن بود
برف با سرعتِ زیادی از جلوی پنجره ام رد می شد
تا سرِ شهرهای اطرافم کلاه بگذارد
آدمها همه برفی بودند
و تنهایی داشت آنها را آب می کرد
دیگر کسی نبود که روز را ببوسد
حتی زنم ترجیح می داد که بپوسد
و من که در تخت زندگی می کردم آرام
پریده ام از خواب که مثل آب عمیق است
چرا هیچ آدمکشی مثل من به آدم فکر نمی کند؟
تنهایی هنوز شبِ بلندی ست که روی دنیا سایه انداخته
امپراطوری سرمایه سالهاست مالیده
و سرما جنّی ست بو داده
که با هوای بدِ خانه بیرون رفته
خانه دیگر نه مادر است نه پدر که عیسای ثانوی ست
خوشا مریم که زینبی یک نفره ست
با سرخآبی که صورتش را زخمی کرده
قر می دهد در محضر حجاز و هنوز گریه نمی کند
چرا مصیبت اینهمه فامیل است با همه ؟
ماتیکِ تیره دهان را بزرگ می کند اما هیچ لبی سیاه نیست
زنها دوست ندارند دنیا را قورت دهند
آنها فقط پیِ مرد می گردند که مثل موش کوچک است
لبهای شان زخمی ست که فقط در تخت خوب می شود
دنیا را نمی بلعد که اینهمه سوراخ است
دنیا دنیا دنیا چرا بزرگ نمی شوی که از این حقیرتر نشویم؟
ما قانونِ یک غلطیم
دیگر خدا مولفِ حقیقت نیست
ما را ثبت نمی کند که از یاد برود
اداره های ثبت احوال پر از اسمهای یک نفرند
هیچکس آن دیگری نیست
دیگر نیست
ما به چندین هیتلر جوان محتاجیم که ما را بُکشد
و بعد
بعد
بعد هم به چندین هزار نقاشِ زبردست
تا برای این دنیا دوباره آدم بکشد