مارکسِ بی کس، علی عبدالرضایی Ali Abdolrezaei

Опубликовано: 21 Август 2026
на канале: Ali Abdolrezaei
1,457
34

ما فقط از وقتی نوشتیم که انجیل و قرآن و تورات را بستیم، نیچه نوشت چون نمی خواست عیسا باشد، فروید برای اینک یهودی نباشد فکر می کرد و مارکس اینهمه حالا بی کس نمی شد نزد هر کس و ناکسی که وانموده ی مارکس شده اند. دیگر نه قصه تولید می شود، نه فکری پشت یک پیام مخفی،حالا دیگر جهان تحتانی و بالایی هر دو با هم پودر شده، ما فقط با میکروفکری طرفیم که ماکسیمالیسم مدیایی غولش کرده، ماکسیمالیسمی که هیئتی ندارد مگر در حیطه های رادیکالیسمی دینی، حتی اگر مارکس را پیامبر خطاب کرده باشد. دلم برای این جهان بداخلاق می سوزد،از اینهمه کیچ رفتاری و کرداری متنفرم. از شور جوانی از بی تجربگی و خامی از سطح بدم می آید،از شعار که سلطان بی شعوری ست از روشنفکریِ شعاری که دارد مدام فربه تر می شود از تخدیر از اغمای در فکر بدم می آید.هنوز بوی بدِ دیروز را در مشام دارم، رفته بودم برای دنیایی بی مهاجر و تبعیدی، بدون بازداشت و زندانی،عصاره ی شعور را بسته بندی کرده شعر بخوانم. ایده هام که ربطی به ایدئولوگ ها نداشت،پس چرا اینها دانشگاه را پُر کرده برای سوسیال آنارشیستی چون من هورا می کشیدند که راهی ندارد مگر بخندد به اینهمه وانموده ی فکری و کیچ رفتاری! شما هم بیخود نخندید! اصلن خنده دار نیست اینکه آنها دائم از دانشگاه آغاز می کنند. سوسولیزم فکری با عشوه های برابری و عدالت و دیگر کیچ های ذهنی، کم کم دارد دو باره دنیا را بر می گرداند به نظمی دولتی که مغز آن در بانکها کار می کند.......
دمکراسی حالا جای خدا نشسته و دارد به سراسر دنیا جای پیامبر، عروسکی که اسمش را هم گذاشته رییس جمهور می فرستد، پیامبرِ تازه ای که حالا ترجیح می دهد جای مسجد و کلیسا در دانشگاه خطبه کند تا مارکس تن اش در گور بلرزد.سطح، سطح، اپیدمی سطح دارد کولاک می کند و چشمی نیست که فکر کند، حتی گوشی که بگوید نه!
سالهاست که با ارتدوکس رفتاری مواجهیم نه سوسیالیزم! نیچه اگر بودم حالا دیوانه تر می شدم، مارکس اگر بود تنها شعر می نوشت تا به فروید ایده ی تازه ببخشد، و ساد، ساد، هی ساد چرا کمک نمی کنی این گله ی مدرن خودش بپوشاند و دم به دم سرما نخورد؟ مدیا چوپان است، چوپانی که جز بلاهت تولید نمی کند، حتی مخالفش را هم خودش تولید می کند تا وانموده ای چون ژیژک شومنی را ترجیح بدهد، تا حقیقت خودش را در گزاره های ژورنالیستی زندانی کند، تا شاعرِ عصر راهی نداشته باشد جز احضار استهزا و اظهار صداقت جای دیوانگی! اینها نمی دانند فکر را حتی اگر زندانی کنند از زندان سر در می آورد بیرون تا غیاب را برای همیشه بینِ همه حاضر کند. نوشتن کارش رسیدن به مرزهای سخنرانی نیست اما من هنوز می نویسم چون متاسفم!