« ارتش سرخ »
ایرانی مردّد بودم
مانده بودم بروم
به روبوسی این دختر روسی
که مثل اران
تازه رم کرده از ایران ... یا نه!
رفتم!
ایستادم از دور به تماشا
با گردنی که کش رفته بود از قو
قامتی بالاتر از دیوار
که باید سرش خم می شد
برای گذشتن از دروازه غار
و پستان هایی برآمده
که دنبال یک جفت دست می گشت
منتظر بود لشکری به او بزند
نه شاعری که معاف شد از سربازی
مانده بودم جلوتر بروم ... یا نه!
رفتم!
چشمهاش ... تفنگی دور زن بود
خیره
به جایی که از من جدا شده بود
دستهاش ... دو برنوی از شانه آویخته
مالِ دو عاشیق در باکو
و موهای بلندش
که سینه بندِ باد را درآورده بود
پرچم ارتش سرخ
فقط استالین می توانست پدرش باشد
مادرش را چنان پرچ کرد
که سالهاست شکست خورده ام
...
« موزه ی بریتانیا »
مجسمه ها را دیده ای
عتیقه جات
کتیبه ها
ایرانِ قدیم را هم که فراری ش داده اند
هر چه خواستی دید زدی
در یادداشتی که چشمهات برداشته
کل موزه ی بریتانیا وارد شده
حالا بیا از تاریخ بزنیم بیرون
می خواهم آن روبرو دردی نشانت بدهم
دری که مردی در به درد را بست
بازی ش داد که بشکند
مردی که فقط می خواست زندگی کند
شاعری تنها
تبعیدی
که در صفحه زندگی می کرد
این خانه ی اوست
که شعری یک خوابه ست
به این موزه هر که وارد نمی شود
کلیدش سالهاست دستِ من افتاده
نترس
بیا بالا
که خانه ام را نشانت بدهم
...
علی عبدالرضایی